چشم!
حاج آقا همونطور در بستر بیماری برایمان شروع کرد به حرف زدن:
«دست نوه کوچکم را می گیرم و هر کاری از من بخواهد بدون هیچ اکره و عذر و بهانه برایش انجام می دهم. از بغل کردن تا رفتن توی کوچه و خرید و بازی کردن و سواری دادن و ... . هر کاری بخواهد بدون درنگ مطیعم.» علتش را که می پرسیم، حاج آقا می گوید: «تا یاد بگیرم چطور مطیع محض باشم.»
دو:
خسته و کوفته از راه رسیده ای و دراز کشیده ای. ناگهان سینهات سنگینی میکند. چشمت را که باز می کنی «محمد امین» برادر زاده یک و نیم ساله بسیار دوست داشتنی و شیرین را می بینی که روی سینه ات نشسته. بعد از لبخند و بوسه ها و نگاهبازیش با لحنی التماسگونه میگوید: «عم! قام قام» (این عبارت ساده سه کلمه ای یعنی عمو پاشو منو بغل کن بریم بیرون ماشین سواری!) واااااای! هزار و یک دروغ سرهم میکنی که بچه را بپیچانی. مگر راضی می شود ؟! هیچ راهی نداری. دو دستی چسبیده به تو. پا نشوی جیغش به هواست... چاره ای نداری. مطیع نشوی عذابت می دهد ...
اینجا هم مطیع می شوی. ولی این کجا و آن کجا. حکایت بندگی ما همین است ...

بالاخره باید فرقی بین دولابی و من باشد !