دو مطلب زیبا و روحانی از مرحوم صفایی حائری (عین.صاد) رحمه الله علیه:

۱-

«آن جا که با شکر و صبر می‌توان رفت، آنجا که اگر از پای افتادی و ناتوان شدی تازه با عجر می‌توان رفت دیگر چه حرفی داری و چه منطقی داری؟ آخر راه آن جا آغاز می‌شود که ما تمام می‌شویم. مادرم... به من درسی داد که فراموشم نمی‌شود:

محمد پسر اول من می‌خواست به دنیا بیاید و این تجربه اول ما بود. نصف شب بود که درد به سراغ مادرش آمد. با داروهایی که می‌شناختم... کارسازی نمودم، ولی درد زایمان بود و شتاب می‌گرفت.

به منزل پدر آمدم، هنوز ساعاتی تا اذان صبح مانده بود. مادرم با چند نفر از بستگان به پذیرایی از مادر محمد مشغول شد و مرا از اتاق تبعید کرد. من از دور فریادها و ناله­ها را می‌شنیدم و زمان بر من کند می‌گذشت. تجربه اول من بود.

حدود طلوع آفتاب خانم دکتر.... را آوردیم.

با خیال راحت­تری در انتظار تولد نشستیم؛ فریادها و ناله­ها زیادتر می‌شد، اما از ولادت خبری نبود. مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم و او سرخوش. پرسیدم: آیا مشکلی هست؟ جواب داد: کار زایمان طبیعی است. گفتم: پس چه وقت فارغ می‌شود؟ با این همه ناله کی کار تمام می‌شود؟

خندید و گفت: تا نای نالیدن دارد و توان فریاد کشیدن دارد نمی‌­زاید. آن جا که درد توانش را گرفت آن وقت فارغ می‌شود. مدتی گذشت. از نای افتاده بود و فقط زنجموره بود که صدای گریه محمد بلند شد و این درس را فهمیدم که:

 تا نای نالیدن داری و تا آن جا که توان داری ولادتی نیست. راه آنجا آغاز می‌شود که تو به پایان می‌رسی

 ۲-

معنای اواب در نظر علی صفایی رحمه الله علیه.برگرفته از کتاب «آیه های سبز»:

توبه، بازگشت از گناه است. اما «اوبه» بازگشت است.

زنبور عسل را اوّاب می‌گویند چون زیاد می‌رود و باز می‌گردد و در هر بازگشت شهدی همراه می‌آورد و عسلی می‌سازد .

ما کوچک‌تر که بودیم، برای خرید نان و ماست، روانه‌ی بازارمان می‌کردند. ما در راه به هر چیزی روی می‌آوردیم، چرخ و فلک می‌دیدیم، می‌ایستادیم. دعوا می‌دیدیم به دنبال ماجرا می‌رفتیم. ما برای خرید رفته بودیم و جمعی بر سر سفره منتظرمان بودند، اما بی‌خیال به هر چیزی چشم می‌دوختیم، به هر جمعی می‌پیوستیم و به جای آوردن نان و ماست بر سر سفره باید در خیابان‌ها و کوچه‌ها و کلانتری‌ها سراغ‌مان را می‌گرفتند و در انتظارمان می‌نشستند.

اواب کسی است که می‌رود و باز می‌گردد و مقهور جاذبه‌ها نمی‌شود و دل به هر کششی نمی‌دهد و چشم به هر جلوه‌ای نمی‌دوزد. «او دنبال کاری است و در تمامی حوادث این کار را فراموش نمی‌کند» و در هر برخوردی با هر گلی شیره‌اش را می‌مکد و حاصلش را می‌آورد.

عبدی را خدا می‌ستاید که دامن او را خار حادثه‌ها و جاذبه‌ها نمی‌چسبد و کشش‌های زمینی او را سنگین نمی‌کند و در خود نگه نمی‌دارد؛ «نعم العبد»، چرا؟ «انّه اوّاب».او بازگشت دارد و زیاد به سوی خدا روی می‌آورد، نه این که حرکتی نداشته باشد، برخوردی نداشته باشد، نه، در تمامی حرکت‌ها مقصد را می‌شناسد و در تمامی برخوردها کار خود را فراموش نمی‌کند. اسب‌های زیبا و مرکب‌های رام و خانه‌های راحت، او را با خود نمی‌برند، که او این همه را با خود می‌آورد و شهد و حاصل‌ش را در نزد خدا جمع می‌کند و برای او می‌خواهد.