دیالوگ‌هایی برای همه عروسی‌های ساده!

مادر: چی؟!! ساده برگزار کنیم؟!  باز رفتی با دوستات نشستی برای من نقشه کشیدی؟! برو برو بذار این آخر عمری اعصابم سرجاش باشه! برو بجای این حرفا، سالنی که گفتم رو رزرو کن تا کس دیگه رزرو نکرده!

پسر: آخه مادر جان! مگه چه اشکالی داره که خیلی ساده توی سالن ... جشن عروسی بگیریم؟ اونجا مگه چشه؟

مادر: تو هنوز جوونی! سرد و گرم روزگار رو نچشیدی. ندیدی دختر ملیحه خانم همونجا جشن دخترش رو گرفتن چقدر حرف و حدیث پشت سرش بود؟!

پسر: آخه مادرِ من! مردم که نمی‌تونن به دهن بقیه نگاه کنن. هرکس به اندازه توانایی‌اش مراسم می‌گیره...

مادر: آره دیگه همینمون مونده! که بگن پسر فلانی و خونواده‌اش توانایی‌اشون بعد یه عمر جون کندن همینه!

پسر: آخه مادرم مگه ندیدی حاج آقا زاهدی تو هیأت چی می‌گفت برای همین ریخت و پاش‌ها؟

مادر: هر وقت حاج آقا جشن مراسم دختر و پسر خودش رو اونجا برگزار کرد، ما هم می‌ریم همونجا برگزار می‌کنیم!!

پسر: آخه اونجایی که می‌گی هزینه‌اش خیلی بالاست. برای بابا هم سخته! منم دستم خالیه!

مادر: تو غصه بابات رو نخور! پسر بزرگ کرده خودش بلده چطور خرجش رو بده!

پسر: من چی پس؟ منم سخته برام این هزینه! کلی باید قرض کنم از اینو اون...

مادر: اشکالی نداره. اول زندگیِ همه همینطور بوده. من و بابات مراسم رو توی خونه پدربزرگت برگزار کردیم و با دوتا بشقاب و قابلمه توی یه اتاق زندگیمون رو شروع کردیم! خیلی هم سخت بود بعدش کم کم خوب شد. ازدواج برکت میاره پسر جان! بعداً دستت باز میشه قرض‌هات رو می‌دی!

پسر: خب خدا خیرتون بده خودتون دارین میگین جشن رو توی خونه بابابزرگ برگزار کردین و زندگی رو با دوتا بشقاب و قابلمه شروع کردیم. منم مثل شما چه فرقی می‌کنه؟

مادر: پسر! اون زمانا فرق می‌کرد! همه همینطور بودن. کسی توی سالن جشن نمی‌گرفت.

پسر: خب الان ما هم مراسم رو توی سالن می‌گیریم خب. منتها یه سالن کم‌هزینه‌تر.

مادر: دختر عمه‌ات و پسرِ هاشم آقا رو ندیدی کجا مراسم گرفته بودن؟ الان من کارت عروسی بفرستم بگم سالن ... دعوتین بعدِ یه عمر آبرو داری؟! نمی‌گن اینام بندگان خدا دستشون به دهنشون نمی‌رسه؟!

پسر: آخه چه ربطی به آبرو داره؟

مادر: ربط نداره ؟! من اونوقت چه جوری تو صورت در و همسایه نگاه کنم؟ چه جوری دیگه برم خونه عمه‌هات؟!

پسر: عوضش اگر ساده برگزار کنیم می‌تونیم یه پولی هم برای بقیه خرجا کنار بذاریم.

مادر: خدا بزرگه پسر جان! خودش می‌رسونه! تو غصه روزی رو نخور! پس چی توی این هیأت‌ها یادت دادن؟!

پسر: اصلاً یه چیزی! عروسی رو ساده برگزار کنیم بجاش بعدِ مراسم بریم یه سفر زیارتی مثلاً کربلا یا عمره.

مادر: نه مادر! اگر قسمتت باشه کربلا و مکه هم می‌ری! خدا باید خودش بخواد! به حساب و کتاب تو نیست که!

پسر: خب پس نظر من براتون مهم نیست.

مادر: هروقت خودت بچه‌دار شدی برای بچه خودت ساده مراسم بگیر! به منم هیچ ربطی نداره! خودتی و آبروی خودت!

پسر: آخه مامان مگه .......

مادر: ای واااای ! جعفر آقا؟!! کجایی پس؟ بیا ببین این آقا پسرت چه جوری می‌خواد با یه عمر آبروداریِ من بازی کنه! نمی‌خوای یه چیزی بهش بگی؟

پسر: بابا شما یه چیزی بگین! مگه من حرف بدی می‌زنم؟ فقط می‌گم مراسم رو ساده برگزار کنیم ...

پدر!: پسر جون من حریف مامانت نمی‌شم. منو بی‌خود وارد حاشیه نکن!! اینقدر بدبختی خودم دارم!

مادر: پاشو برو تا عاق‌ات نکردم! مگه پای این منبرها نمی‌گن عاق والدین چه بدبختی توی زندگی میاره !

پسر: آخه مادر....

مادر: ای وااااای! خدا منو بکش از دست ایناااا ! مرگ منو برسون اینا از دست من راحت شن! اینا مادر نمیخوان! اینا کلفت میخوااان!!! ای خدااااا !....

پسر: (حیران و سرگشته و خیره و آویزون و درمونده!) آخه مامان این چه حرفاییه می‌زنین؟ خدا نکنه! کی اینجور گفت آخه ؟...

مادر: چرا دیگه! همینه بعدِ یه عمر زندگی میخوای منو جلو در و همسایه سکه یه پول کنی!

پسر: ....

مادر: ....

پسر:....

مادر:.....

(این دیالوگ‌ رو یکبار دیگر بین عروس همین داستان و مادرش هم می‌توانید تصور کنید که به گوش مادر دختر رسیده که داماد می‌خواهد مراسم را ساده برگزار کند!)